در حاشیه دو رویداد

سال روز مرگ اکبر محمدی، تعویق حکم اعدام سینا پایمرد

 

رویداد اول : به مراسم گرامیداشت زندگی دخترم زویا آمده بود. قرار بود که سه شنبه بعد از ظهر پس از ضبط برنامه تلویزیونی، "برای یک دنیای بهتر" او را ملاقات کنم. از هفقه پیش طی تماسهای متعدد خواهان ملاقات با من شده بود. برای گرامیداشت سالگرد مرگ برادرش، اکبر محمدی، در صدد تدارک یک گردهمایی اعتراضی است. زمانیکه برای تعیین زمان و مکان ملاقات تماس گرفت، در جلسه ای در دانشگاه گرفتار بودم، نتوانستم تلفنش را پاسخ دهم. بعد از دو ساعت با او تماس گرفتم. باید اذعان کنم که با توجه به خستگی روزانه، تغییر زمان ضبط برنامه تلویزیونی و تعدد مشغله های کاری باقیمانده در روز به دنبال به تعویق انداختن ملاقات با او بودم. اما زمانیکه صدای او را شنیدم که با لحنی صمیمانه و نوعی افسوس گفت "من انتظار داشتم که شما را حتما امروز ببینم. مراسم سالگرد مرگ برادرم نزدیک است." تنبلی را کنار گذاشتم. قرار شد که ساعت ۸ شب او را در یکی از کافی شاپهای استارباکس ببینم.
نسرین محمدی پیگیرانه در صدد برگزاری مراسم سالگرد برادرش اکبر محمدی است. بعضا ناسیونالیست و پوپولیست است. اما صمیمت و اراده او برایم گیرا و قابل تقدیر بود. آنچه که از فرای این ذهنیات جلب توجه میکرد، تلاش اش برای گرامیداشت یاد و مقاومت اکبر محمدی در مقابل آدمکشان جمهوری اسلامی است. بنوعی احساس ام در زنده نگهداشتن خاطره و یاد زویا با احساس او در گرامیداشت یاد اکبر محمدی در هم آمیخته بود. با حرارت و عشق و احترام نسبت به برادرش صحبت میکرد. در خلال صحبتها مرتب تکرار میکرد که میدانم چقدر بخاطر مرگ دخترتان ناراحت هستید. می بخشید که ناراحتتان میکنم. ایده ها و راه های متفاوتی را در مقابلشان گذاشتم. خوشحال بود. قدردانی میکرد. از ایده تبدیل مراسم سالگرد مرگ اکبر محمدی به سکویی برای مقابله با تهاجم اخیر حکومت اسلامی، بمنظور آزادی بدون قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی، لغو احکام اعدام، با شادی استقبال کرد. از او و خواهر و عمویش جدا شدم. احساس و درد مشترکی مرا با او نزدیک میکرد. درد مشترک از دست دادن عزیزی. من دخترم را نه در شکنجه گاههای رژیم اسلامی بلکه در یک حادٽه ناگوار در زندگی از دست دادم. نمیدانم فرقش چیست. نمیخواهم بدانم. زمانیکه گوشه ای از زندگی پایان میگیرد، شکل این پایان چندان مهم نیست. احساس بجا مانده تعیین کننده است.

رویداد دوم : ایمیل هایم را امروز دیر باز کردم. گرفتار کارهای دانشگاهی و سرگرم تهیه مطلبم برای نشریه بودم. در قسمت سوژه ایمیل اولی با تاکید نوشته شده بود، "دو خبر، اعدام – فوری". در سوژه ایمیل دوم نوشته شده بود، سینا پایمرد فعلا از مرگ نجات یافت. به سراغ این ایمیل رفتم بدون اینکه از ارتباط این دو ایمیل مطلع باشم. قبل از هر چیز عکس او توجهم را جلب کرد. نو جوانی ۱۹ ساله است. سه سال است که در زندان در انتظار بسر میبرد. طناب دار را بالای سرش گرفته اند. واقعه ای ناگوار، در جامعه ای که جوان آینده و چشم اندازی ندارد، موجب درگیری و قتل دوستش در زمان خرید مواد مخدر شده است. مجرم است. نی نواز است. خانواده مقتول در دادگاه حاضر به بخشش او نشدند. تقاضای ۱۵۰ میلیون تومان خون بها کردند. اما پدر سینا تنها توانسته بود هشتاد میلیون تومان تهیه کند. استیصال پدری که نتواند پسرش را از مرگ بخاطر مشتی اسکناس نجات دهد، باور نکردنی و دهشتناک است. دردی جانکاه و مرگبار. احساس این پدر را عمیقا درک میکنم. میدانم پشتش شکسته است. بارها و بارها پس از مرگ زویا آرزو کرده بودم که ایکاش این واقعه برای من اتفاق افتاده بود. آرزو کرده بودم که ایکاش من بجای او بودم و او زنده بود. اما درست زمانیکه سه نفر دیگر در اوین به دار آویخته شدند، جاری شدن آوای حزن انگیز نی سینا در پای طناب دار از قرار برای او زمان خریده است. خانواده مقتول دو ماه دیگر به پدر درمانده فرصت داده اند که ما بقی پول را تهیه کند. حتما باید شکر گزار بود؟

آیا سرنوشت زندگی سینا به ۷۰ میلیون تومان گره خورده است؟ آیا ارزش زنده ماندن سینا ۱۵۰ میلیون تومان است؟ اگر این پدر بخت برگشته نتواند این مبلغ را جور کند باید شاهد به دار آویخته شدن و شاهد آخرین نفسهای سینا باشد؟ باید اذعان کنم که احساس نفرت و انزجار استیصال در تمام وجودم با هم آمیخته شده اند. از اعدام متنفرم. از نظامی که انسانها را اعدام میکند منزجرم. از اینکه خانواده مقتول حاضر به بخشش این جوان نشده است احساس استیصال میکنم. این چه جامعه است که پول قادر متعال است؟ این چه جامعه ای که بدون پول باید در انتظار طناب دار بود؟ پول مبنای ارزش انسانها است. پول در حکومت اسلامی حتی میتواند مرگ را به زندگی تبدیل کند. از جامعه ای که انسانیت را کشته است چه انتظاری میتوان داشت؟ از خانواده مقتول چه انتظاری میتوان داشت؟ اما نه! آیا آن پدر فلسطینی که فرزندش توسط سربازان اسرائیلی کشته شده بود اما اندامهای بدن پسرش را به بیمارستانی در اسرائیل هدیه کرد، یک استٽناء تاریخ است؟

آیا راه دیگری نیست؟ پاسخ قطعا مٽبت است. اعدام قتل عمد دولتی است. جنایت است. آدمکشی حرفه ای و سازمانیافته دستگاه دولتی است. اعدام کودکان شنیع ترین نوع جنایت و قتل است. تنها و تنها یک مبارزه همه جانبه به این وضعیت دهشتناک پایان خواهد داد. سهم این مبارزه تاکنونی در جلوگیری از اعدام سینا انکار ناپذیر است. باید متحد شد. باید متشکل شد. کمونیسم کارگری برای سازماندهی گسترده ترین مبارزات برای لغو مجازات اعدام تلاش میکند. امیدوارم هیچ مادر و پدری شاهد مرگ فرزندشان نباشند.